رضا قليخان هدايت
1614
مجمع الفصحاء ( فارسي )
حديث كهنه سكندر كجا رسيد و چه كرد * ز بس شنيدن گرديده خلق را باور بلى سكندر سرتاسر جهان برگشت * سفر گزيد و بيابان [ بريد ] و كوه و كمر و ليك او ز سفر آب زندگانى جست * ملك رضاى خداى و رضاى پيغمبر بوقت آنكه سكندر همى امارت كرد * نبد نبوت را قفل برنهاده بدر بوقت شاه جهان گر پيمبرى بودى * دويست آيت بودى بشان شاه ايدر ملك سپاه براهى برد كه ديو در او * شميده گردد و گمراه و عاجز و مضطر گمان كه برد كه هرگز كسى ز راه طراز * بسومنات برد لشكر و چنين لشكر رهى كه ديو درو گم شدى بوقت زوال * چو مرد كمبين از تنگ بيشه وقت سحر درازتر ز غم مستمند سوختهدل * كشيدهتر ز شب دردمند خستهجگر چو چشم شوخ همه چشمههاى آن بىآب * چو قول سفله همه كشتههاى آن بىبر هواى آن دژم و باد آن چو دود جحيم * زمين آن سيه و خاك آن چو خاكستر همه درخت و ميان درخت خار كشن * نه خار بلكه سنان خلنده و خنجر